رضا قليخان هدايت
1731
مجمع الفصحاء ( فارسي )
هست خصم و حاسد و بدگوى و بدخواه ترا * در دل و چشم آب و آتش بر كف و سر باد و خاك زان كه دارد شرم از احسان و جشنت نوبهار * گيرد اندر سر ز ميغ و سبزه چادر باد و خاك بر هوا و بر زمين گر مدح تو خواند كسى * گردد از قوت سخنگوى و هنرور باد و خاك و له ايضا زلف نگار گفت كه از قير چنبرم * شبصورت و شبه صفت و مشكپيكرم تركيبم از شبست و ز روز است مركبم * بالينم از گلست و ز لاله است بسترم يا در ميان ماه بود سال و مه تنم * يا بر كران روز بود روز و شب سرم جنبانتر از هوايم و لرزانترم ز آب * تيرهترم ز خاك و هميشه بر آذرم با ورد همنشينم و با دود همقرين * با زهره همقرانم و با مه مجاورم زنجير دلربايم و سلطان جانفزا * ابر زرهنماى و بخار معنبرم با ورد همنبردم و با عاج در لجاج * جز ارغوان نسايم و جز لاله نسپرم هندو نىام مجاور آن خال هندويم * كافر نىام مرافق آن چشم كافرم هم در جوار مشكم و هم در پناه گل * هم مايهء عبيرم و هم رشك عنبرم همچون دل مخالف صاحب شكستهام * مانند عيش دشمن خسرو مكدرم رخ تيره سر بريده نگونسار و مشكبار * گويى كه نوك خامهء دستور كشورم در مدح وزير صافى ضمير پيشانى و قفاى تو اى ترك دلستان * اين زهرهء زمينست آن ماه آسمان گردند روى و موى تو تيره به رنگ گل * اين برگ لاله و گل آن شاخ ضيمران